آن دم که با تو امای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
+ نوشته شده در
91/02/27ساعت   توسط gomgashte
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
+ نوشته شده در
91/02/27ساعت   توسط gomgashte
|
می خواهم بمیرم
می خواهم یک میلیارد بار بمیرم
و در جهانی بر خیزم،
که همسایگان یکدیگر را بشناسند.
و مردم،
همه رنگها را دوست بدارند.
می خواهم در جهانی بر خیزم
که عشق، به قیمت لبخند باشد.
مردان ،نمیرند
زنان ،نگریند
همه کودکان، پدران خود را بشناسند
و عدالت باغی باشد،
که مردم در ان
سیب های یکسان بخورند.
یکسان زندگی کنند،
و یكسان بميرند.
مي خواهم در جهاني برخيزم
كه هيچ انساني،پيش از يك بار نميرد.
+ نوشته شده در
88/09/06ساعت   توسط gomgashte
|
من ان یاس کبودم
و دلم می خواهد از عطر گیسوانم
تو را مست کنم .
و با زیبائی ام .
چشمانت را خیره نمایم .
ولی به یاد داشته باش
مرا تنها در ان
عطر و زیبائی نبینی .
انچه را که هستیم نگاه کن
و اگر ان را زیبا و معطر یافتی .
از عشق سیرابم کن .
مرا این گونه بخواه .
+ نوشته شده در
88/06/18ساعت   توسط gomgashte
|
ای
پیام اور بگو !
برایم سخن بگو!
سخنی
از عشق
و راه رسیدن به ان را بگو .
من
کویر ای تشنه ام ...
از حقیقت بگو،از دنیا، از ایمان .
از
هر انچه رسالت توست
در اگاهی من بگو ...
من
تشنه ی بارانم .
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در
88/06/06ساعت   توسط gomgashte
|
بر بالهای تو نشسته ام.
و چون پرنده ای ازاد،
تا ابر ها بالا خواهم رفت .
ای کاش که این پرواز،
در خواب نباشد و تو .......
گیسوان اشفته مرا .....
در باد رها میسازی .
نکند گرمی دستای تو.....
از عشق نیست....
نکند محبت.....
کلامی پوچ . رویائی است .
ای وای اگر که
این پرواز تا اوج رفتن،
((بر بال باد)) باشد .......
+ نوشته شده در
88/05/25ساعت   توسط gomgashte
|
شاید ناخواسته است....
دست خودم نیست .
با سایه ای از شک وتردید
به کوچکترین حرکات تو
بنگرم .
ناشی از عشق بیش از حد
من است .
نمی دانم ...
ولی انچه می دانم ان است
که
همین سایه ناخواسته
بر تمامی زندگی ام چیره
شد
و وقتی با غرور به هم
امیخت
شد انچه نباید می شد ...
نمی دانم ایا((دوباره با
تو ))بودن
را تجربه می کنم؟
+ نوشته شده در
88/05/04ساعت   توسط gomgashte
|
مدتی است
که حتی خاطراتم را
به فراموشی
سپرده ام .
خاطراتی که
همچون تصاویری
مه الود می نماید .
ای کاش
زندگی را
بازگشتی بود .
ای کاش
تنها
بکبار دیگر
ان نگاه عاشقانه را
بر من
ارزانی می داشتی .
من زندگی
را قمار کرده ام
قماری که
برنده نداشت .
امروز
می دانم
که زندگی
برگشت پذیر نیست .
+ نوشته شده در
88/04/24ساعت   توسط gomgashte
|
چشمایش را گشود.......
همه جا سپیدی بود و نور.
مدتی طول کشید تا انچه را
گذشته بود به یاد اورد :
چه تلخ است و چه سخت
به یاد اوردن دیگرانی که نیستند.
تو چگونه می توانی تاب بیاوری
و استوار بایستی......
دستم را بگیر...
من نیازمند پشتوانه ای
به
ایستادگی تو هستم .
با من بمان ...
دلم می خواهد چشمایم را ببندم .
شاید با گشودن دوباره ای ان
زندگی چهره ای دیگری از خود نشان دهد :
چهره ای که در رویای خود می پروانم .
+ نوشته شده در
88/04/18ساعت   توسط gomgashte
|
روز پدر
را به همه دوستان عزیزم تبریک می گویم...........................
روزت مبارک مبارک
+ نوشته شده در
88/04/15ساعت   توسط gomgashte
|
نمي دانم
اينجا كه ايستاده ام كجاست.
امروز ديگر از دانستن و ندانستن گذشته ام.
امروزديگر مي توانم بدون تلاطم.
همه ان سالها را
مرور كنم.
و شايد با مرور تمامي ان خاطرات.
خواستن ها و بدست اوردن ها را معني كنم.
من ايستاده ام و مي دانم كه در زير پاهايم .
ويرانه اي بيش
نيست.........
مي دانم................
+ نوشته شده در
88/04/07ساعت   توسط gomgashte
|
تا ان روز زندگی را
جز انچه بود
نمی انگاشتم
امدی و هر انچه بود
در هم ریختی
و من احساس کردم
دیگر ان خود
هستی نیستم
تا ان روز
سرنوشت خود را
چنین می پنداشتم
+ نوشته شده در
88/03/21ساعت   توسط gomgashte
|
زنده ها ،با گامهای رنگین شده از علف،
می ایند تا در روی تپه ،سنگ مزار ها را بخوانند
گورستان هنوز زنده ها را به سوی خود می کشد،
اما هرگز مرده ای را نمی طلبند.
این اشعار،پی در پی در انجا به چشم می خورد:
((انهایی که امروز، زنده به اینجا می ایند،
تا سنگها را بخوانند و باز گردند،
فردا،مرده خواهند امد تا بمانند))
سنگ مرمر ها،که اینچنین با یقین از مرگ سخن می گویند،
همه وقت در حیرت اند
که چرا مرده ای از راه نمی رسد،
و پرهیز و امتناع مردم چیست؟
اسان می توان شوخ طبعی کرد
و به سنگ ها گفت که مردم از مردن بیزارند.
و دیگر هرگز نمی میرند
و گمان می کنم که این دروغ را باور کنند!!!!!
+ نوشته شده در
88/03/14ساعت   توسط gomgashte
|
باز هم امدی تو بر سر راهم
اهی ای عشق می کنی دوباره گمراهم
دردا من جوانی را بر سر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
دریا اولین عشق من را به یاد اور
دنیا دم به دم من را ازردی
دریا سرنوشتم را به یاد اور
دنیا سرنوشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی،غرق در رازم
گم شده ام در غربت دریا
بی نشان وبی اوازم
می روم شب ها به ساحل ها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا
می نویسم اوج غم ها را
+ نوشته شده در
88/03/05ساعت   توسط gomgashte
|
اي كاش مي توانستم
بك لحظه زمان را نگهدارم
و باز به خود بنگرم...
اي كاش مي توانستم
زمان را به گذشته هاي دور باز گردانم
. فرصتي ديگر بار
براي تصمبم گيري پيدا كنم
و يقين بدان
اگر
چنين شود انتخاب من ((تو)) نيستي!
+ نوشته شده در
88/02/26ساعت   توسط gomgashte
|
تنها به من بگو كه چه بايد مي كردم
و نكردم
تنها لحظه اي در چشمان من نگاه كن و بگو
كه غير از عمر
وجواني و شور عشق
ديگر چه
به پاي تو بايد مي ريختم
من كه
درهر شرايطي در كنار تو ايستادم
و شايد تنهااشتباه من،اعتماد به تو بود
لحظه اي در چشمان من نگاه كن ....
+ نوشته شده در
88/02/26ساعت   توسط gomgashte
|
گفت:
دری که کوپه ندارد
کسی نخواهد کوفت:
چه اشتباه بزرگی!
در دلم را نبستم
و به روی در هم کوپه ای نهاندم
حتی بروی در هم درشت نوشتم
مرا به حال خود بگذارید
تلاش بیهوده بود
تو نارسیده از راه
چنان بر در کوبیدی،و تنها با یک نگاه
که نه در،بلکه خانه ام را هم ویران کردی............
+ نوشته شده در
88/02/20ساعت   توسط gomgashte
|